بگذار دوستی کم کم به اوج برسد اگر این رسیدن برق آسا باشد ناگهان از نفس می افتد و متوقف میشود.
ولتر
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم دی 1389ساعت 8:42  توسط بی نشان
|
دندانم را عصب کشی کردم، حالا سرم ... نه، دقیقا مخم در حد مرگ درد می کند، هفته بعد سه امتحان سنگین در ۲روز متوالی دارم و هیچ نخوانده ام،مسکن های قوی ای که هر ۳ساعت در جسمم فرو می کنم، معده ام را اذیت می کنند ولی خوشبختانه از ضرر آنها خبردار نمی شوم چون وقتی مسکن لعنتی و ناگریز را میخوری حالت خوب است. چشمهات رو از من بر ندار، من مات تصویر تو ام این بیچاره راست میگوید اگر تو بودی من حالم خوب بود نه غم آینده را داشتم و نه غم روزه خوری مابین این همه گرسنه ای که اطرافم بی حال افتاده اند، تمام زندگی ام شده درس، کارم این است و این هیچ لطفی به من نمی کند و هر روز پیرتر می شوم بدون آنکه بهره ای از لب های خون آلود تو داشته باشم، ای آینده آماده باش و زره برگیر که با شمشیری زهرآلود می آیم تا آمیزشی گرم با تمام وجودت داشته باشم.
+ نوشته شده در دوشنبه یکم شهریور 1389ساعت 18:41  توسط بی نشان
|